چرا استاد رمضانی، عقل و استدلال را مذمت کرده‌اند؟

جمعه, 22 مرداد 1395
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

سوال: چرا حضرت استاد رمضانی در اشعار خود، عقل را مذمت کرده و مثلا سروده است:

هر که بد شيفته عقل و خرد سود نکرد/ متنعم ز تو آن بود که لايعقل بود

بردم از عالم عشاق بسي نامه به عقل‏/  چه کنم عقل در اين مسئله پا در گل بود

تا آخر ...

پاسخ: این مساله، مختص استاد نیست و معمولا عرفا از این عبارات، فراوان دارند. ما در این سایت به این سوال که چرا عرفا عقل را مذمت می کنند پاسخ داده ایم (علت نکوهش عقل / کلیک کنید)

علاوه بر پاسخ مذکور، قسمتی از متن شریف حضرت علامه حسن زاده آملی در کتاب «قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند» برای پاسخ به این سوال، ذکر می‌شود. ایشان می‌نویسند:

شنيده مى‌شود، مثل اين كه شيخ شبسترى در گلشن راز مى گويد:

هر آن كس را كه ايزد راه ننمود / زاستعمال منطق هيچ نگشود

و يا اين كه شيخ سعدى گفته است:

دگر زعقل حكايت به عاشقان منويس‏ / كه حكم عقل به ديوان عشق ممضى نيست‏

و يا اين كه ملاى رومى در مثنوى گفته است:

پاى استدلاليان چو بين بود / پاى چوبين سخت بى تمكين بود

و مانند اين گونه گفتارها كه فراوان دارند. در پاسخ آن بايد گفت كه نظر عمده اينان دعوت اهل منطق به عرفان عملى است، چنانكه همين نكوهش را به كسانى كه فقط به عرفان نظرى اكتفا كرده‌اند دارند. و البته دارايى غير از دانايى است و دارايى خيلى هنر است. از دارايى تعبير به عشق و ذوق مى‌كنند كه چشيدن و يافتن و رسيدن است. عبارت پردازى و سجه و قافيه سازى صنعت است و ذوق و شهود مايه عزت و سبب سعادت است. لذا خواجه حافظ گويد:

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد

و به همين مفاد و مضمون با عالمان و واعظانى كه در محراب و منبر ديگرند و چون به خلوت مى‌روند آن كار ديگر مى كنند سخن بسيار دارد.

در كتب اخلاق در مذمت و اعظان و عالمانى كه صنعت و كسوت خود را تور شكار دنيا و كشكول گدايى خود قرار داده اند بسيار سخن گفته اند و بلكه آيات و روايات در اين موضوع بسيار است. اين قرآن كريم است كه مى فرمايد: مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً (جمعه 6) يعنى:

علم چندان كه بيشتر خوانى‏ / چون عمل در تو نيست نادانى‏

نه محقق بود نه دانشمند / چارپايى بر او كتابى چند

آن تهى مغز را چه علم و خبر / كه بر او هيزم است يا دفتر

غرض اين كه علم منطق مثل ديگر علوم است، اگر علم سرمايه سعادت ابدى انسان نگردد همان بايد گفت كه حكيم سنايى گفته است:

علم كز تو تو را بنستاند / جهل از آن علم به بود صد بار

ذوقى كه از آن نام برده ايم، تعريف آن در اصطلاح عارف سالك چنان است كه علامه قيصرى در شرح فص هودى فصوص الحكم فرموده است بدين عبارت:

المراد بالذوق ما يجده العالم على سبيل الوجدان و الكشف لا البرهان و الكسب، و لا على طريق الاخذ بالايمان و التقليد فان كلا منهما و ان كان معتبرا بحسب مرتبته لكنه لا يلحق بمرتبة العلوم الكشفية اذ ليس الخبر كالعيان (ص 245 چاپ اول سنگى ايران).

يعنى ذوق آنى است كه عالم آن را به وجدان و كشف مى يابد نه به برهان و كسب، و نه به ايمان و تقليد، زيرا كه اگر چه برهان و كسب و ايمان و تقليد به حسب مرتبت خود معتبرند و لكن به مرتبت علوم كشفى نمى رسند چه اين كه علوم كشفى عيان است و آنها خبرند، و خبر به مرتبت عيان نبود.

قيصرى عرفان نظرى را نيز خبر مى داند نه عيان، و حق با اوست. پس مذمت اين فريق علم منطق را نه چنان است كه ديگران مى پندارند كه علم منطق منتج و موصل به مطلوب ني‏ست، بلكه دعوت دانشمندان منطقى به مراتب عاليتر است كه عيان و ذوق و وجدان و شهود است، يعنى دعوت به عرفان عملى كه شعبه اهم اخلاق و مهمترين هم انسان است.

خلاصه اين كه نكوهش آنان نه تنها به علم منطق است بلكه به مطلق علوم عارى از سلوك عرفانى است زيرا كه حقيقت سلوك عرفانى تخلق به اخلاق‏ رحمانى و تادب به آداب قرآنى است. از آن علوم عارى تعبير به علم رسمى مى كنند و از اين به علم عاشقى.

اين ابوالفضايل علامه شيخ بهايى است، با اين كه خود در فقه جامع عباسى و حبل متين و اثنا عشريات و مشرق الشمسين، و در اصول فقه زبدة الاصول، و در نحو فوايد صمديه، و در فنون ديگر كتب و رسايل ديگر نوشته است، در نان و حلوا در نكوهش علوم رسمى گويد:

علم رسمى سر بسر قيل است و قال‏ / نه از آن كيفيتى حاصل نه حال‏

علم نبود غير علم عاشقى‏ / ما بقى تلبيس ابليس شقى‏

ايها القوم الذى فى المدرسة / كل ‏ما حصلتموه وسوسة

چند ازين فقه و كلام بى اصول‏ / مغز را خالى كن اى بوالفضول‏

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف‏ / از فصول عشق ناخواندى تو حرف‏

به همين وزان است نكوهش به علم منطق نه اين كه اين علم شريف با حفظ شرايط مقدمات و صحت صورت قياس بخصوص برهان كه قلب منطق است، منتج علم حقيقى و موصل به سر منزل يقينى نبوده باشد، قاضى عضد ايجى در مواقف اين بحث گرامى منطقى را عنوان كرده است كه النظر الصحيح يفيد العلم (ص 46 ط تركيه بر شرح ميرسيد شريف). و مراد از نظر صحيح، قياس منطقى با حفظ شرايط آن است. و اين بحثى بسيار ارزشمند و گرانقدر است. و مطالبى در پيرامون اين بحث داريم كه در همين فصل گفته مى شود.

*******

مطلب دیگر اين كه عقل مذموم در نزد اهل عرفان و در كلمات آنان، عقل نظرى است، و مرادشان از عقل نظرى همان كسب معارف و استنتاج علوم از اشكال منطقى است، نه اين كه مراد آنان نكوهش عقل به نحو اطلاق بوده باشد كه هيچ عاقلى بدان تفوه نمى كند. اين عقل مذموم در مقابل قلب به اصطلاح عارف است كه محمود اوست، چه اين كه عقل نظرى را قيد و عقال مى داند و قلب را، كه در تحول و تقلب است، محل قابل انواع تجليات.

مذمت عقل بدين معنى را كه گفته ايم، عارف بزرگوار علامه قيصرى در دو جاى شرح فص شعيبى از فصوص الحكم تصريح فرموده است (ص 278 و ص 282 چاپ سنگى ايران).

در موضع اول ماتن اعنى شيخ عارف محيى الدين گويد «: ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب لتقلبه فى انواع الصور و الصفات، و لم يقل لمن كان له عقل فان العقل قيد ...

شارح قيصرى در شرح آن گويد: و العقل اى القوة النظرية من شانه ان يضبط الاشياء و يقيدها فيحصر الامر الالهى الذى لاينحصر فى نفسه فى ما يدركه و الحقيقة تابى و تمنع من ذلك.

و خلاصه گفتارشان اين كه عقل مذموم در نظر عارف عقل نظرى در اصطلاح منطق و فلسفه است كه از آن تعبير به عقل جزئى مى كنند.

و در موضع دوم ما تن مذكور گويد: و من قلد صاحب نظر فكرى و تقيد به فليس هو الذى القى السمع ...

و شارح مذكور در شرح آن علت عدم اعتبار نظر فكرى را هم بيان كرده است كه ترجمت قسمتى از عبارت او را به قلم عارف حسين خوارزمى نقل مى كنيم «: و اين طايفه را (يعنى ارباب انظار فكريه را) نزد اهل الله (يعنى عارفان) از آن جهت اعتبارى نيست كه مفكره قوت جسمانيه است كه در وى گاهى و هم متصرف است و گاهى عقل، و او محل ولايت اين هر دو است. و وهم منازعه مى كند با عقل و عقل از براى انغماس آلتش در ماده ظلمانيه قادر نيست بر ادراك چيزى على وجه التمام و الكمال خصوصا كه وهم با او در منازعت است، لاجرم مدركات او از شبهت نظريه سالم نباشد خصوصا و صاحب او در آنچه ادراك مى كند هميشه به سمت ظن‏ و شك موسوم باشد، به خلاف ارباب يقين (يعنى عارفان) كه ايشان مشاهده اشياء به نور پروردگار خويش مى كنند به تعمل و تفكر» ...

اين بود عمده نظر ما در نقل عبارت عارفان تا دانسته شود كه مذمت عقل در اصطلاح آنان ناظر به عقل جزئى يعنى عقل نظرى را در اصطلاح منطق و فلسفه است نه مذمت عقل كلى كه ديگران پنداشته اند. به قول ملاى رومى:

عقل جز وى عقل را بدنام كرد / كام دنيا مرد را ناكام كرد

حالا كه دانسته شد مراد از عقل مذموم در نزد عارف عقل نظرى در اصطلاح منطق و فلسفه است، مناسب است كه به تشاجر و نزاع و نقاش ملاى رومى و ميرداماد و سيد محمد شيرازى آشنا شد

ملاى رومى گفت: پاى استدلاليان چوبين بود / پاى چوبين سخت بى تمكين بود.

مرادش از استدلاليان فيلسوفانند كه از استدلال يعنى از راه برهان منطقى كسب حقايق و معارف مى كنند.

استدلال ايشان را به پاى عاريت چوبين تشبيه كرده است و گفت كه فيلسوفان مى خواهند با پاى چوبين يعنى با استدلال به مقصود برسند و حال اين كه پاى چوبين سخت بى تمكين است.

وى در اين بيت به صورت شكل اول نتيجه گرفته است كه پاى استدلاليان سخت بى تمكين است، بدين نحو: پاى استدلال چوبين بود پاى چوبين سخت بى تمكين بود، نتيجه اين كه «پاى استدلاليان سخت بى تمكين بود».

اين عمل ملاى رومى از دليل با دليل جنگيدن است. علاوه اين كه صغراى قياس شعر مولوى از مشتبهات و مخيلات است كه در صناعات خمس، سفسطى و شعرى است. وانگهى عدم اعتماد بر معقول، يعنى علوم عقليه، را بايد با دليل قبول كرد و يا بى دليل، اگر با دليل است، دليل خود فلسفه و معقول است، و اگر بى دليل است، نامعقول است و اعتماد را نشايد.

ملاى رومى از راه دليل و استدلال پيش آمده است و به شكل اول نتيجه گرفته است كه پاى استدلالى سخت بى تمكين است، پس بنابر گفته خودش پاى استدلالى كه در اين بيت خود ملاى رومى است سخت بى تمكين است. آرى، حق اين است كه اين نحو به اطلاق در رد استدلال حرف زدن باطل است. علاوه اين كه ملاى رومى در سراسر مثنوى با استدلال پيش آمده است و ترغيب به داشتن و يافتن دليل مى كند و مى گويد:

اندرين وادى مرو بى اين دليل‏ / لا احب الافلين‏ گو چون خليل‏

پس چگونه پاى استدلالى مطلقا بى تمكين است؟ بلى عقل جزئى مشوب به اوهام و خيالات مذموم است و سخن او مردود است كه راسا عقل نظرى و استدلالى نيست. ميرداماد با مولوى در افتاد، بدين گونه:

اى كه گفتى پاى چوبين شد دليل‏ / ورنه بودى فخر رازى بى بديل‏

فرق ناكرده ميان عقل و وهم‏ / طعنه بر برهان مزن اى كج بفهم‏

زآهن تثبيت فياض مبين‏ / پاى استدلال كردم آهنين‏

پاى برهان آهنين خواهى براه‏ / از صراط المستقيم ما بخواه‏

پاى استدلال خواهى آهنين‏ / نحن ثبتناه فى الافق المبين‏

در كتاب ده قبس بين صبح و شام‏ / عالم انوار عقلى والسلام‏

و عارف سيد محمد شيرازى او را جواب داد، بدين گونه:

اى كه طعنه مى زنى بر مولوى‏ / اى كه محرومى زفهم مثنوى‏

مثنوى درياى نور جان بود / نظم آن پر لؤلؤ بر مرجان بود

گر تر فهم مثنوى مى داشتى‏ / كى زبان طعنه مى افراشتى‏

گر چه سستيهاى استدلال عقل‏ / مولوى در مثنوى كرده است نقل‏

ليك مقصودش نبوده عقل كل‏ / زان كه اوهاديست در كل سبل‏

بلكه قصدش عقل جزوى فلسفى است‏ / زان كه او بى نور روى يوسفى است‏

عقل جزوى چون مشوب از وهمهاست‏ / زان سبب مذموم نزد اولياست‏

هيچ حكيمى نگفته است كه حكم عقل مشوب به وهم حجت است بلكه آن را مردود دانسته است. و همه حكما اعتراف دارند كه وهم معارض عقل است و رهزن او مى گردد لذا به تجريد عقل و تصفيه فكر توصيه اكيد و شديد فرموده اند.

مثلا خواجه طوسى در ابتداى شرح حكمت اشارات فرمايد «: ان هذين النوعين من الحكمة النظرية اعنى الطبيعى و الالهى لايخلوان عن انغلان شديد و اشتباه عظيم، اذا الوهم يعارض العقل فى ماخذهما، و الباطل يشاكل الحق فى مباحثهما، و لذلك كانت مسائلهما معارك الاراء المتخالفة، و مصادم الا هواء المتقابلة حتى لا يرجى ان يتطابق عليها اهل زمان، و لا يكاد يتصالح عليها نوع الانسان. و الناظر فيهما يحتاج الى مزيد تجريد للعقل، و تمييز للذهن، و تصفية للفكر، و تدقيق للنظر، و انقطاع عن الشوائب الحسية، (انفصال عن الوساوس العادية، فان تيسر له الاستبصار فيهما فقد فاز فوزا عظيما، و الا فقد خسر خسر انا مبينا، لان الفائز بهما مترق الى مراتب الحكماء المحققين الذين هم افاضل الناس، و الخاسر بهما نازل فى منازل المنفلسفة المقلدين الذين هم اراذل الخلق».

يعنى، اين نوع حكمت نظرى كه طبيعى و الهى‏ است خالى از پيچيدگى و دشوارى سخت و اشتباهى بزرگ نيست، زيرا كه ماخذ وهم معارض ماخذ عقل است، و مباحث باطل مشابه مباحث حق. لذا مسائل حكمت طبيعى و الهى ميدان نبرد افكار متخالف و عرصه برخورد اهواى متقابل گرديد تا آنجا كه به توافق اهل زمانى بر آنها اميد نمى رود، و تصالح نوع انسان بر آنها صورت نمى پذيرد.

ناظر در حكمت طبيعى و الهى نياز به تجريد عقل و تمييز ذهن و تصفيه فكر و تدقيق نظر و انقطاع از شوائب حسى و انفصال از وساوس عادى دارد، پس اگر براى او استبصار در اين دو فن دست داد به رستگارى بزرگى رسيده است و گرنه زيانى آشكار بدو روى آورده است، چه اين كه فايز به حكمت طبيعى و الهى نياز به تجريد عقل و تمييز ذهن و تصفيه فكر و تدقيق نظر و انقطاع از شوائب حسى و انفصال از وساوس عادى دارد، پس اگر براى او اسبصار در اين دو فن دست داد به رستگارى بزرگى رسيده است و گرنه زبانى آشكار بدو روى آورده است، چه اين كه فايز به حكمت طبيعى و الهى به درجات بلند حكماى محقق كه افاضل مردم اند صعود مى نمايد، و خاسر بدانها به دركات پست فيلسوف نماهاى مقلد كه اراذل خلق اند هبوط مى كند.

نگارنده گويد: همين گونه تاكيد در تجريد و تشديد در تصفيه و تطهير را اهل عرفان در صحف نورى و عرفانى خود نيز دارند، بلكه به مراتب بيش از آنچه كه حكماى الهى توصيه فرموده اند، بلكه رساله هاى جداگانه به نظم و نثر در اين موضوع به عنوان دستورالعمل و آداب سير و سلوك و مراقبت و مقامات تجليه و تخليه و تحليه و فنا فى الله نوشته اند.

وانگهى چه فيلسوف الهى و چه عارف هر دو در راه تحصيل حقايق اند، و حقايق بايد از كانال وجودى انسان كه جدولى از درياى بيكران هستى است عايد او شود، و اين جدول يك شخص است كه او را به لحاظى نشئات سه گانه طبيعت و مثال و عقل است، بدان بيان كه در فصل پنجم در اين كه اساس عين و علم بر تثليث است اشارتى رفت. و انسان را به اقتضاء نشئت طبيعتش بلكه نشئت مثالش كه عالم خيال اوست احكامى خاص است كه لاجرم او را از توغل در عالم عقل محض باز مى دارند، و به تعبيرى سبب غين نفس ناطقه مى گردند هر چند غين را اختلاف منازل است. آن كه خاتم انبياء و قطب اقطاب و صاحب مقام عصمت على الاطلاق است فرمود: انه ليغان على قلبى و انى لاستغفر الله فى اليوم ماة مرة. مثلا آنگاه كه در صحبت خديجه و عايشه مى بود، آن نبود كه در خلوتخانه توحيد به‏ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ تشرف يافت.

غرض اين كه بدين سبب كه تعلق نفس ناطقه به‏ طبيعت و مثال است، هم براى عارف در سير و سلوك و وارداتش اشتباهاتى پيش مى آيد و هم براى فيلسوف الهى و براى هر محصل معارف. لذا هم فيلسوف الهى توصيه به تفريد و تجريد مى كند و هم عارف، و هم آن را در برهانش رهزنهايى است و هم اين را در عرفانش، و هم آن به حقايقى دست مى يابد و هم اين. اگر عرفان به مقصود مى رساند، برهان هم اينچنين است، و اگر عقل نظرى مشوب به وهم حجت نيست، واردات مشوب به وهم و خيال سالك نيز اينچنين است. لذا هر دو فريق مى گويند كه نوع انسان را ميزان قسط به نام منطق وحى الهى و پيامبر معصوم مى بايد و هيچيك در عقل كلى اختلاف ندارند.

پس مفاد سخن عارفان نه اين است كه نظر عقلى باطل و كسب علوم عقلى ناصواب و برهان ناتمام است.

اين قرآن كريم، كه مهمترين منطق وحى است، فهم حقايقش را گاهى اضافه به دانشمندان فرمود و گاهى به خردمندان و گاهى به انديشه مندان و گاهى به صاحبدلان و گاهى به صاحبنظران و نظاير آنان. و فرمود: وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَ‏ (سبا 7). و فرمود: إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏ (يوسف 3). و فرمود: كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏ (يونس 25). و فرمود: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها (محمد 25). و فرمود: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ‏ (صافات 90). و آن كه از قيصرى نقل كرده ايم كه «: ارباب انظار فكرى را از آن جهت اعتبارى نيست كه مفكره قوت جسمانى است» ...

ابن فنارى در مصباح الانس همه اعتراضات عارفان بر اهل نظر را به نه وجه تحرير كرده است كه در فصل دهم گفته آيد، و اين اعتراضات و يا مشابه آنها بر عارفان نيز وارد است. هر چند مكانت و مرتبت عرفان را چنانكه گفته ايم اهميتى بسزاست كه ديگر علوم را مطلقا نيست، و لكن بحث در اين است كه برترى عرفان از همه دانشها، كه از جمله آنها منطق و فلسفه الهى است، بدين معنى نيست كه جز عرفان همه باطل اند بلكه حق مطلب تفصيلى است كه در اقتناى معارف از زبان قاضى نورالله در مجالس در فصل بعد گفته آيد كه تحصيل يقين به مطالب حقيقى هم از طريق نظر و استدلال حاصل آيد و هم از طريق تصفيه و استكمال.

*******

مطلب دیگر اين كه دست فكر نظرى در معرفت برخى چيزها كوتاه است، و لكن از طريق معرفت شهودى علم بدانها به نحوى صورت پذير است، لذا عبارات عارفان را مى بينيم كه مى فرمايند تحصيل علم بدين گونه چيزها از فكر نظرى ميسور نيست. ديگران از ظاهر عبارات آنان پنداشته اند كه آنان مطلقا حكمت نظرى را مردود مى دانند و برهان منطق را منتج علم يقينى نمى شناسند، و حال اين كه اين پندارى ناصواب درباره آنان است. بيان آن بتفصيل در فصل بعد گفته آيد. و اگر متصوفى به اطلاق فكرت نظرى را مذمت كند و ناصواب داند به تعبير صاحب اسفار بايد او را از جهله صوفيه دانست.

{jcomments on}

خواندن 3691 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 29 شهریور 1395