رابطه عرفان و سياست در گفت‎وگو با استاد

جمعه, 22 مرداد 1395
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

در بحث نسبت سنجي عرفان و سياست، ديدگاه‎‎هاي مختلفي مطرح است. گروهي به نفي ارتباط عرفان و سياست پرداخته و هرگونه تاثير عرفان بر حوزه سياست را منفي دانسته و معتقدند که انديشه و عمل عرفاني قادر به ايجاد و بسط انديشه سياسي نيست. اما گروهي ديگر معتقدند نه تنها عرفان و سياست مي‎‎توانند در ارتباط و تعامل با يکديگر قرار گيرند، بلکه وجود عرفان براي انديشه و عمل سياسي، مطلوب و ضروري است.

در گفت‎وگو با آيت الله حسن رمضاني، از اساتيد عرفان اسلامي به بررسي اين موضوع پرداخته ايم.

برخي از منتقدين ارتباط بين عرفان و سياست قائلند عرفان امري دروني است و سياست هم جزو حکمت عملي است. بنابراين اين دو نمي‎توانند نسبتي با هم داشته باشند. شما چه پاسخي به اين منتقدين داريد؟

بنده هيچ‎گاه بين عرفان حقيقي و مبارزه، سياست و دخالت در مسائل اجتماعي که ‎شأن انسان فرهيخته است، تعارض و تضادي نمي‎بينم. اگر تعارض و تضادي در بدو امر احساس مي‎شود بر مي گردد به شخص عارف و عرفان ناقص او يا به برداشت غلط وي از برخي متون عرفاني يا اينکه شايد نقلها و روايتها درباره شخص عارفي که در مسائل سياسي دخالت نمي‎کرده، نادرست و غيرمستند است.

به هر حال اين تعارض براساس اين سه بعد ايجاد مي‎شود والا اگر عارف، عارف حقيقي و عرفانش عرفان ناب باشد، مطمئنا نه بين دخالت در مسائل سياست و عرفان تعارضي است و نه بين عارف و مسائل اجتماعي و سياسي فاصله مي‎افتد.

پس چرا در ميان مردم اين‎گونه شايع است که مثلا آيت‎الله بهجت يا علامه حسن‎زاده آملـي از مسائـل سياسي و حتي اجتماعي دوري مــي‎کننــد و در نزاع‎هاي سياسي اظهارنظر نمي‎کنند؟

اين شايعه به همان بعد نقلي که گفتم بر مي‌گردد که بايد در صحت نقلش شک کنيم. ممکن است دخالت عارفي در مسائل سياسي و اجتماعي شفاف و روشن باشد و در هر امر سياسي حتي جزئيات امور دخالت ‎کند و بعد افراد متوجه ‎شوند اين فرد، کسي است که در متن جامعه و در مسائل سياسي دخالت مي‎کند. اما زماني، عارفي تنها در مسائل حساس و مهم و سرنوشت‎ساز که تکليف است وارد مي‎شود ولي ‎شأن عرفان و عارف را اجل از اين مي‎داند که در امور جزئي و پيش پا افتاده دخالت کند. اما افراد وقتي از دور اين مسئله را مي‎بينند، تفکيکي بين مسائل ندارند و تصور مي‎کنند چون فلان شخص در مسائل جزئي دخالت نمي‎کند، مي‎گويند اين آقا در مسائل سياسي و اجتماعي اصلا دخالت نمي‎کند و موضعي ندارد درحالي‎که اين‎طور نيست.

مثلا استاد حسن‎زاده آملي شايد بروز و ظهورشان در مسائل سياسي و اجتماعي چندان روشن نباشد. يعني در امور سياسي زياد دخالت نمي‎کنند اما رابطه ايشان با مقام معظم رهبري چه قبل از تصدي رهبري و چه پس از آن کاملا مشخص است و با ايشان همگام بوده و هستند.

خودشان نقل مي‎کنند که قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و قبل از اينکه امام (ره) از ايران تبعيد شوند، حوزه درسي من تهران بود و در محضر آيت‎الله شعراني، آقاي رفيعي قزويني، مرحوم ميرزا احمد آشتياني، فاضل توني، استاد محمدتقي آملي و... بودم و همه درس و بحثم در تهران بود و اصلا براي درس به حوزه قم نرفته بودم اما وقتي آن زمان صداي حضرت امام(ره) را شنيدم که فرمودند روحانيون وقتي مي‎خواهند به اطراف و اکناف براي تبليغ بروند مسائل سياسي و اجتماعي و مسائل مسلمين و ظلمي را که بر آن‎ها مي‎رود روي منابر فرياد بزنند و مردم را آگاه کنند، احساس تکليف کردم و اولين کاري که کردم خود را به قم رساندم. خودشان مي‎گويند وقتي ايام محرم براي تبليغ مي‎خواستم به آمل بروم قبل از سفر به آمل، به قم رفتم و منزل امام را هم نمي‎شناختم و آن زمان حضرت امام(ره) به آقاي خميني معروف بودند. آدرس را گرفتيم و رفتيم و ديديم که مردم براي ديدن ايشان در صف هستند و وقتي نوبت من رسيد خدمت ايشان رسيدم. وقتي با ايشان صحبت کردم بسيار استقبال پررنگي از من کردند و مرا در آغوش گرفتند و بعد خودم را معرفي کردم و گفتم که من از طلاب سرشناس آمل هستم و وقتي دعوت شما را براي مبلّغين درباره روشنگري نسبت به مسائل مختلف سياسي و اجتماعي شنيدم احساس تکليف کردم و اول آمدم که با شما بيعت کنم و سفارش شما را اطاعت کنم و به حضرت امام (ره) گفتم که ما انشاءالله دست به دست هم مي‎دهيم و تفرقه را از کشور محو کرده و دين خدا را پياده مي‎کنيم.

استاد حسن‎زاده آملي در اين حد در مسائل سياسي‎ـ‎ اجتماعي قبل از اينکه ديگراني نامي پيدا کنند، دخالت داشتند. منتها نمي‎خواهند اين را در بوق و کرنا کنند و در همه مسائل و جزئيات هم دخالت کنند تا مثلا ايشان يک عارف سياستمدار بشود؛ خير، اين‎گونه نيست. به هر حال اين توضيح من روشنگر تصوير مردم پيرامون اين مسئله خواهد بود.

آيت‎الله بهجت نيز همين گونه بودند، اگر از کساني که از ايشان خصوصي چيزي شنيده‎اند و از ايشان درباره مسائل سياسي استفتائاتي داشتند بپرسيد، به شما جواب مي‎دهند که ايشان دخالت مي‎کردند. منتها اين بزرگواران چون در مسائل جزئي وارد نمي‎شدند اين ذهنيت‎ها پيدا شده که آن‎ها در مسائل سياسي دخالت نمي‎کنند.

استاد، فرموديد اگر عارفي به مسائل اجتماعي و سياسي ورود نکند عرفانش ناقص است. ورود به مسائل اجتماعي و سياسي چه نقش استکمالي در عرفان و سالک دارد؟

عارف به چهار سفر قائل است که از آن به اسفار اربعه تعبير مي‎کنند؛ اول سفر من الخلق الي الحق است. در اين سفر عارف مخلوقات را آيه‎اي مي‎بيند و از آن‎ها به‎سمت حق سفر مي‎کند که اساس وجودي همه کثرات خلقيه است. دوم سفر في الحق بالحق است. در اين سفر با خدا و اسما و صفات الهي که به آن اعيان ثابته، حقايق اشيا مي‎گويند آشنا مي‎شود. سوم سفر من الحق الي الخلق است يعني پس از اينکه با خدا و با تمام حقايق هستي آشنا شد و در سايه حق، باري‎تعالي، با تمام مظاهر وجود آشنا شد، سفرش را از حق آغاز مي‎کند و به‎سمت خلق مي‌آيد. وقتي سفر سوم کامل شود، سفر چهارم «في الخلق بالحق» شروع مي‎شود که نوبت دستگيري از خلق است و آن‎ها را به همان راهي رهنمون مي‎شود که خود رفته است. اگر کسي اين چهار سفر را کامل طي کند، يقينا نمي‎تواند در برابر مسائل سياسي و اجتماعي بي‎تفاوت باشد.

يکي از مهم‎ترين ابزار دستگيري از خلق خدا قدرت يا حکومت و سياست و تدبير امور است. انساني که مي‎خواهد ديگران را راهنمايي کند مگر مي‎تواند بدون برخورداري از پايگاه مقتدر و عظيم سياسي و اجتماعي، کاري انجام دهد؟! يقينا نمي‎تواند. به اين دليل است که عرض مي‎کنم اگر سير عارف کامل باشد اين مسائل براي او به صورت شفاف و روشن به‎عنوان وظيفه مطرح است. اگر کسي سير کامل عرفاني نداشته باشد چون هنوز خود را کامل نکرده يقينا نمي‎تواند از ديگران دستگيري کند و من معتقدم حضرت امام خميني(ره) با اقتدار وارد مسائل سياسي شدند و به اهداف مورد نظر هم رسيدند، انسان کاملي بودند که مقامات را طي کرده بودند.

 هيچ‎کدام از اساتيد و کارشنـاسان مختلـف در تحليل علل گوشه‎گيري و دوري عرفا از سياست، نگفتند که عرفا در امور اجتماعي و سياسي دخالت مي‎کردند. هر کدام از اساتيد و کارشناسان به‎ نحوي سعي در توجيه عدم دخالت آن‎ها داشتند اما شما بر ورود اين افراد در مسائل سياسي و اجتماعي تاکيد کرديد. به‎ نظر شما سبک عرفاني و تفاوت نگاه فقهي و حتي معناي جديد سياست چه نقش و تاثيري در اين امر داشته است؟

منکر اين امر نيستم که مباني فقهي و نحوه نگاه به مسائل سياسي در قضايا ‎تاثيرگذار بوده است؛ اما اساس بحث را به همان جهت مي‎برم که عرض کردم؛ يکي اينکه در خود ببينند که مي‎توانند از عهده اين کار بربيايند و اهل اين کار هستند يا خير و دوم اينکه دخالت در جزئيات را ‎شأن خود بدانند يا خير.

معتقدم در اين موضعگيري‎ها نه تنها مباني فقهي دخالت دارد بلکه شاکله شخصيتي افراد و توانمندي‎هايي که فرد در خود مي‎بيند و روحيه شجاعت در اين امر دخالت دارد. مثلا آيت‎الله خويي از لحاظ مبناي فقهي، قائل به دخالت فقيه در مسائل سياسي و حکومتي و تشکيل حکومت نبود، به همين خاطر تفاوت رويه ايشان با حضرت امام (ره) پررنگ بود.

يکي از دوستان ما که در محضر مرحوم ميرزا جواد آقا تبريزي بودند تعريف مي‎کردند که ما يک روز پس از درس، پياده همراه ايشان به‎ سمت منزل ايشان رفتيم که ايشان تعارف کردند و ما وارد شديم و نشستيم و درباره مسائل سياسي و انقلابي صحبت شد و ايشان گفتند همين کاري که شما انجام داديد و بعد از درس قدم به قدم آمديد و گعده تشکيل شد ما همين کار را در نجف پس از درس آيت‎الله خويي انجام داديم و در منزل ايشان همين گعده تشکيل شد و صحبت از مسائل انقلاب ايران به ميان آمد که مثلا حضرت آيت‎الله خميني با چه شهامت و شجاعتي وارد مسائل شدند و در اين هنگام حضرت آيت‎الله خويي برگشتند و گفتند والله ما چنين شجاعت‎ها و شهامت‎هايي نداريم.

پس هم مبناي فقهي در ورود به قضاياي سياسي تاثير داشت که ايشان (آيت‎الله خويي) دون ‎شأن فقيه مي‎دانستند که تشکيل حکومت دهد و زمام امور را در دست بگيرد و هم آن شاکله شخصيتي و آن روحيه دخالت را داشت.

شخصيتي مثل حضرت امام(ره) آن شجاعت را در مسائل داشتند و برخي نداشتند و بنابراين وارد نشدند. مثلا در مسائل سياسي جناح بندي‎ها را ببينيد؛ بسياري شفاف وارد مي‎شوند و برخي در يک جناح غرق مي‎شوند، ما اين را درست نمي‎بينيم. اين دو جناح سياسي عمده کشور علي‎رغم تفاوت‎هايي که دارند يک‎سري خوبي‎ها و نقاط مثبت و يک‎سري نقاط منفي دارند. يک عارف وسيع و جامع الاطراف مطمئنا خوبي‎هاي آن‎ها را در نظر دارد و بجا، نسبت به نکات منفي آن‎ها تذکر مي‎دهند و بجا از نکات مثبت آن‎ها حمايت مي‎کند، اما اينکه نسبت به جناح خاصي موضع داشته باشد اين‎گونه نيست، بلکه حضور پدرانه نسبت به اين جناح‎ها دارد. اما برخي توقع دارند که اين بزرگواران در جزئي‎ترين امور دخالت کنند که هيچ‎گاه چنين نخواهد شد. اما آن‎ها با آن روحيه پدرانه در امور سياسي و اجتماعي در جا‎هاي حساس و سرنوشت‎ساز دخالت مي‎کنند که نمونه‎‎هاي زيادي وجود دارد.

آيا مي‎توان عارف سياستمدار را به مانند فيلسوفشاه افلاطون رئيس مدينه اسلامي بدانيم که در زمان حضور پيامبر (صل‎الله‎عليه‎وآله‎وسلم) و امام معصوم (عليه‎السلام)، همان انسان کامل است و در زمان غيبت، ولي فقيه عارف اين مسئوليت را برعهده دارد؟

يقينا! وقتي ما انسان کامل را ملاک قرار دهيم و به امر و نهي او وقعي بنهيم و در مسائل امر و نهي او را ملاک دخالت يا عدم دخالت قرار دهيم مطمئنا اگر يک ولي فقيهي بوده باشد که در عين فقه و فقاهت در اوج عرفان است و در عين اينکه در اوج عرفان است، فقيه است و مسائل فقهي را با ديد واسع و جامع مي‎نگرد و ما او را در اولويت قرار مي‎دهيم و نمونه‎اش امام خميني (ره) بود که جامع الاطراف بود؛ فقيه، اصولي، فيلسوف، عارف، شاعر، سياستمدار و... بود و آنچه خوبان همه دارند ايشان همه را در خود جمع کرده بود. اگرچه براساس ضرورت‎ها برخي از ابعاد در برخي کمرنگ‎تر و در بعضي ديگر پررنگ‎تر است اما بايد ببينيم اين شخص در کل چقدر به آن محور اساسي و شاخص کلي تقرب دارد. هر کس تقرب و تشابهش به محور اصلي بيشتر بود و به شاخص کلي نزديکتر بود، آن فرد را اولي مي‎دانيم که لياقت رهبري دارد و ولايت بايد در اختيار او قرار گيرد. به‎صورت کلي مي‎توان گفت: هرچه به آن محور اصلي نزديک باشد بهتر. فقيه باشد، فيلسوف باشد، عارف به عرفان عملي و عارف به عرفان نظري باشد و... جامع باشد در اولويت قرار دارد و اگر نباشد، به قول آقايان الاقرب فالاقرب.

اگر جمع‌بندي‌اي در مورد مباحث مطرح شده داريد بفرمائيد.

در مورد اظهار نظر‎هايي که برخي از خطبا دارند و صحبتهايشان به‎ويژه از صداوسيما هم پخش مي‎شود نکته‎اي را بايد تذکر دهم. گاهي برخي از خطبا مي‎گويند از عرفان، سياست يا حماسه در نمي‎آيد و خصوصا در مورد عرفان مثنوي و مولوي مانور مي‎دهند و مي‎گويند از مثنوي، جهاد و مبارزه در نمي‎آيد و مولوي مثل ديگر عرفا صلح کلي بودند و برايشان علي و معاويه تفاوت نداشته و آن‎ها در اوج مسائل معنوي بودند و به مسائل سياسي پايين دست، توجه نداشتند.

بايد بگويم اين قرائت غلطي است هم نسبت به اصل عرفان و هم نسبت به مولوي و کتاب مثنوي. برداشت‎ها گاهي درست نيست و برداشت غلط، انسان را به نتيجه‎گيري اشتباه مي‎رساند. من براي کساني که اين‎گونه برداشت غلط از عرفان و به‎ويژه مولوي و مثنوي دارند نمونه عرض مي‎کنم.

يکي از مواضعي که ممکن است در برداشت‎ها شود اين است که انسان عارف يکي از منازلي که طي مي‎کند منزل «رضا»ست و در منزل رضا صحت و مرض، مرگ و حيات يا فقر و غنا براي او فرقي نمي‎کند. برخي از اين مسئله برداشت بي‎تفاوتي مي‎کنند و آن را به صلح کلي تعبير مي‎کنند. مولوي ـکه برخي در صدا و سيما برداشت‎هاي غلط از اشعار او القا مي‎کنندـ در مثنوي معنوي در دفتر دوم از بيت 121 به بعد مي‎گويد:

«راست کن اجزات را از راستان/ سرمکش ‎اي راست رو زان آستان». اشاره مي‎کند به کسي که مي‎خواهد در مسير صراط مستقيم حرکت کند. به او دستور مي‎دهد اگر مي‎خواهي در مسير صراط مستقيم قرار بگيري بايد تمام اجزاي وجودي و تمام شئون زندگي خودت را با برخي شئون زندگي و مراتب وجودي انسان کامل تطبيق کني و خود را بر انسان‎ کامل عرضه کني. اجزاي وجودي خودت را با آن‎ها تطبيق کني و از آستان آن‎ها سرپيچي نکني.

«هم ترازو را ترازو راست کرد/ هم ترازو را ترازو کاست کرد». در اين ابيات مولوي انسان کامل را ميزان الموازين در راستي و راستگويي و راستکرداري و راست پنداري معرفي مي‎کند و متقابلا انسان‎هاي ناقص و منحرف را ميزان الموازين کژي و انحراف معرفي مي‎کند. اين اشاره‎اي به ابيات دفتر اول مثنوي است که خطاب به حضرت علي (عليه‎السلام) مي‎گويد: «تو ترازوي احدخو بوده اي.

مولوي در ادامه مي‎گويد: «هر که با ناراستان همسنگ شد/ در کژي افتاد و عقلش دنگ شد».

و بالاخره به اين بيت مي‎رسد که شاهد مدعاي ماست:

رو اشداء علي الکفار باشد/ خاک بر دلداري اغيار پاش
بر سر اغيار چون شمشير باش/ هين مکن روباه بازي، شير باش».

مولوي در اين ابيات و ديگر ابيات با صراحت تمام از لزوم شدت عمل با اغيار و بيگانگان سخن مي‎گويد و صراحتا از تسامح و تساهل و منافق بازي و تسامل روباه صفتانه منع مي‎کند و سالک حقيقي را از شيفتگي و درافتادن در آغوش بيگانگان نهي مي‎کند. کجاي اين عرفان و مولوي با صلح کلي بودن همخواني دارد؟! کجاي اين عرفان بر مبارزه و قيام عليه ظلم و ستم خط بطلان مي‎کشد؟*


*منتشر شده در مجله پنجره شماره 198

خواندن 2216 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 20 شهریور 1395